
امروز تولد پيامبر اسلام بود و اولين عيد زندگي من ...

بعد از دو هفته موندن خونه مامان جون وقتش رسيده بود بريم خونه خودمون...

امروز يه مهمون اومده بود منو ببينه و من هم سرمو بلند كردم ...

اصولا ما بچه ها دوست داريم همش بخوابيم غير از شبها كه بقيه خوابن!...

امروز روز پنجم زندگيم بود و مامان و بابا منو بردن بيمارستان تا واكسن سل بزنم ...

امروز روز چهارم بعد از تولدم بود كه بعد از يك حمام دلچسب حسابي خوابم گرفته بود ...

وقتي بيدار شدم و چشمو باز كردم بچه ها دور تختم جمع شده بودن، دوتاشون دختراي نازي بودن ...

وقتي رسيديم خونه مامان جون همه چيز آماده بود و با قرآن و اسپند ازم استقبال كردن، بعد ...

امروز جمعه اول بهمن بود و بعد از اينكه خانم دكتر اميدوار اومد و مامان را هم مرخص كرد ...

امروز جمعه است. بالا سرم يك كارت گذاشته بودن كه روش مشخصات منو نوشته بودن...

امروز صداهاي آشنا زياد مي شنيدم. صداهايي كه وقتي تو دل مامان بودم به گوشم خورده بود كه در مورد من صحبت مي كردن. اونا صداي همكاراي مامان بود كه ...

امروز مرتب گوشي تلفن مامان و بابا زنگ مي خورد. دايي ها و زن دايي ها عمو ها و عمه ها و ...

حالا نوبت اعلام اسمم بود همكاراي مامان مرتب مي پرسيدن بالاخره اسمم رو چي گذاشتن آخه تو عالم جنيني مامان منو زهرا صدا ميكرد ...

وقتی مامان رو از اتاق عمل آوردن منو بردن پیشش که ...

امروز صبح كه من بدنيا اومدم پنج شنبه سي ام دي ماه 1389 و هوا خيلي سرد اما آفتابي بود. صبح زود مامان و بابا ...










