سيده حسناسيده حسنا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره

حسنا جون عزيز دل

... ماهگرد تولدم

امروز بعد از ظهر خونه مامان جون بوديم موقعي كه بابا از سر كار اومد با خودش يه جعبه آورد و ... امروز بعد از ظهر خونه مامان جون بوديم موقعي كه بابا از سر كار اومد با خودش يه جعبه آورد ومن دوست داشتم بدونم توش چيه؟ بقيه هم با ديدنش تعجب كردن وقتي بابا درش رو باز كرد از داخلش يه چيز خوشگل در آورد و روي ميز گذاشت و گفت اين كيك يك ماهگي دخترمونه. بعد از من خواستن اونو با چاقو برش بزنم ولي يه ذره هم بهم ندادن بخورم، آخرش هم نفهميدم كيك چيه و چه مزه اي ميده !   ...
30 بهمن 1389

... جشن مولودي

امروز تولد پيامبر اسلام بود و اولين عيد زندگي من ... امروز تولد پيامبر اسلام بود و اولين عيد زندگي من و همه فاميل اومده بودن منو ببين. همه از گل سرم تعريف كردند و مامانم مي گفت كه من با گل سرم بدنيا اومدم !... ...
27 بهمن 1389

... روز خدا حافظي

بعد از دو هفته موندن خونه مامان جون وقتش رسيده بود بريم خونه خودمون...   بعد از دو هفته موندن خونه مامان جون كه كلي خوش گذشته بود وقتش رسيده بود بريم خونه خودمون. من هم ذوق داشتم زودتر برم اتاق و وسايلم رو ببينم. آخه مامان كلي ازشون برام تعريف كرده بود!... اين بود كه آخر شب وسايلمون رو جمع كرديم و با مامان جون خدا حافظي كرده و راهي خونمون شديم. ...
15 بهمن 1389

... گردن گرفتم

امروز يه مهمون اومده بود منو ببينه و من هم سرمو بلند كردم ...   امروز يه مهمون اومده بود منو ببينه و من هم سرمو بلند كردم تا اونو ببينم و نزديك بود بيفتم. اينجا بود كه ماماني گفت ببينيد دخترم گردن گرفته و كلي ذوق كرد!...   ...
11 بهمن 1389

... شب بيداري

اصولا ما بچه ها دوست داريم همش بخوابيم غير از شبها كه بقيه خوابن!... اصولا ما بچه ها دوست داريم همش بخوابيم غير از شبها كه بقيه خوابن!... بزرگترا از بي خوابي ما خوششون نمياد ولي ما كوچولوا دلمون مي خواد مامانمون رو كنارمون بيدار ببينيم براي همين مواظبيم اونا نخوابن!... ...
8 بهمن 1389

... بای بای بند ناف

امروز روز هشتم زندگي من بود بند نافمم افتاد ... امروز روز هشتم زندگي من بود بند نافمم افتاد . بعد از يك هفته با احتياط اطرافم را همچنان ورانداز مي كنم. هنوز چيزاي جالب و عجيب زيادي دور و برمه كه بايد ازشون سر  در بيارم. ...
7 بهمن 1389